عبدالله مستوفى

246

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

باقى مسافرين هم بعضى قبل و بعضى بعد از ما آمده هريك پشت زنجير مقابل اسبابهاى خود ايستادند . نيمساعتى معطل شديم ، با اينكه چند نفر ژاندارم در اطراف سالن ايستاده بودند ، هرچند دقيقه يك بار يك مأمور گمركى خم شده و از زنجير گذشته داخل محوطه زنجير كشيده ميشد و سرى باسبابها ميزد كه مبادا كسى چيزيرا ربوده باشد . بعد از مدتى مأمورى صورت اسامى مسافرين را بدست گرفته وسط محوطه ايستاد . نميدانم چون اسم من بالفباى اروپائى به حرف اول شروع مىشود ، يا به جهت ديگر ، اول اسمى كه با صداى بلند تلفظ كرد ، اسم من بود . فورا كلمهء « اينجاست » را بروسى اداء كردم . جلو آمده گذرنامهء من دستش بود و ميخواست مشخصات را با صورت من تطبيق كند ، البته گذرنامهء من ديپلوماتيكى و خطى بود و از اين جزئيات چيزى در آن ننوشته بودند و همين موضوع حواس مأمور را بيشتر پرت كرده بود . درهرحال من سفارشنامهء خود را باز كرده به دستش دادم . چون در ضمن اين عمل خودم را معرفى كرده بودم ، بايست حيثيت خود را حفظ كنم . اين بود كه بدون تأمل گذرنامهء خود را از دست مأمور كشيده تا كرده و بجاى سفارشنامه در بغل گذاشتم . مشكل كار براى مأمور زيادتر شد . چند دفعه سفارشنامه را با اينكه روسى بود بدقت خواند و مهر و امضاى آن را وارسى كرد . بالاخره نتوانست تصميمى بگيرد ، جاخالى كرد ، بعد از چند دقيقه با يكنفر ديگر وارد سالن شده دو نفرى در گوشهء سالن مدتى باهم مشورت كردند . دومى رفت با يك سومى آمد ، سه نفرى بمشاوره پرداختند بالاخره با هزار اسف و افسوس مردك اولى آمد و گفت : « اسبابهاى شما آزاد است . » حمالى صدا زدم ، اسبابها را بباگاژ دادم ، كرايه پرداخته قبض گرفتم ، در حدود نصف شب بود كه بكوپهء خود آمده خوابيدم و چون سروصدائى نبود بخواب رفتم ، دو سه ساعتى خوابيده بودم كه صداى پاى مسيو باتورين بيدارم كرد ، سر بلند كرده گفتم : « بالاخره خلاص شديد ؟ » با اين سؤال من بدگوئيهاى باتورين آغاز شد ، آنچه در دل داشت بيرون ريخته گفت : « زيادتر از قيمتى كه در پاريس براى خريد بعضى اشياء پول داده بودم از من گمرك گرفتند ، سرشان را بخورد ! تمام اسبابها را زيرورو كردند و بالاخره روزنامهء خدمتكاران را هم مثل نوشتجات چاپى ممنوعه ضبط كردند . اى خوكها ! اى خرس‌ها ! » گفتم : « چقدر بعد از نصف شب است ؟ » گفت سه ساعت . پرسيدم : « تا كى اينجا خواهيم بود ؟ » گفت : « تا وقتى كه اين خوكها آنچه بدجنسى دارند با باقى مسافرين بكنند . » گفتم : « چندتائى باقى بودند ؟ » گفت يك ثلثى از جمعيت تالار باقى بود . گفتم : « پس بخوابيم ! » ايشان هم سرجاى خود دراز شدند . نميدانم چقدر بعد از نصف شب بود كه ترن حركت كرد ؛ در راه‌آهن ، در ترن ، اگر ايستاده باشد و انسان بخواب رود ، حكما وقت حركت بيدار مىشود ، همينطور است عكس قضيه كه اگر شخص در حال حركت ترن هم خواب رفته باشد ، همان ايستادن ترن موجب بيدارى ميگردد . اينكه نوشتم نميدانم چقدر بعد از نصف‌شب بود ، نه براى اين بود كه از خواب بيدار نشده باشم ، بلكه علاقه‌اى باينكه ساعت چيست نداشتم . در هر